خرید بک لینک
571.گره از گرههای بی شمار زندگی گله نمیکنمدر اولین لحظه ای که بدنیا آمدمگره ای به نافم زدند که معنای گره را بفهمم!همان لحظه دانستم که همیشه گره معنای بدی ندارد…شاید حکمتی در این گره هاست!با خوشبینی و صبر هر گره را با رنگی زیبا کنار گره بعدی میگذارم و خدا را شکر می کنم که توانایی مقابله با آنچه سرنو

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 3:45

572.زندگی یک نعمت است امروز هرگاه خواستید کلمهای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند.قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زا

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 3:45

573.تعبیر زندگی از خیاطی پرسیدند:زندگی یعنی چه ؟گفت : دوختن پارگی هایروح با نخ توبه !!!!از باغبانی پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت: کاشت بذر عشقدر زمین دلها، زیر نور ایمان !!!!! از باستان شناسی پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت : کاویدن جانها برایاستخراج گوهر درون !!!!!از آیینه فروشی پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 3:45

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ .ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ.ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ.ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑ

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

تفکر سنتی:بادیگران طوری رفتارکن که فکر میکنی درست است.

تفکر مدرن:با دیگران طوری رفتارکن که اگر همانطور باخودت رفتارشد ناراحت نشوی

تفکرپست مدرن:بادیگران طوری رفتار کن که دوست دارند باآنها رفتار شود.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶| ساعت 8:10| توسط فاطمه| |

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

اگر به من بگويند زيباترين واژه اي که يادگرفتي چيست؟ ميگويم:پذيرش استپذيرش يعني:پذيرفتن شرايط با تمام سختي هاش....پذيرش يعني:پذيرفتن ادم ها با تمام نقص هاشون....پذيرش يعني:پذيرفتن اینکه مشکلات هست و بايد به مسير ادامه داد....پذيرش يعني:پذيرفتن اينکه گاهي من هم اشتباه ميکنم....پذيرش يعني:پذيرفتن اينکه

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود.معلم گفت تا هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند.وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد.چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛روی همه ی آنها نوشته شده

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

565.هدف زندگی مان چیست؟! تمام دلخوشیمان شده این دستگاهمستطیل شکل و صفحه مجازی مان...یعنی آنقدری که اگر این تلفن همراهمانخراب شود یا نت آن قطع شود غصه میخوریماگر سرطان بگیریم یا عزیزی را از دست بدهیم غصه نمیخوریم...تمام دلخوشیمان شدهمدام صفحه لایک و کامنت هایمان را رفرش کنیم ببینیم چه کسی چه چیزیبرای

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

شیخ می گفت: من هر وقت که نماز می خواندم، از خداوند حاجتی می خواستم. یک روز گفتم: «بگذار یک بار برای خود خدا نماز بخونم و حاجتی نخواهم.» همان شب شیخ در عالم خواب دید که به او گفتند:« چرا دیر آمدی؟!» منظورتان چیست؟ یعنی تو باید سی سال پیش به فکر این کار می افتادی، حالا سر پیری باید بفهمی و نماز بخوانی

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراستهالقصه…هنگام وزن کردن شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیب غریب! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. آقای شیرینی فروش جعبه را

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

569.هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... هیچوقت یادم نمیره...ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد...اون روز

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

570.مناظره با خر ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢﺭﺍﺿﯽ ﭼ

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:31

صفحه بندی